
|
خدایا به من دلی بده از سنگ... دلی که شکستنی نباشد دلی که هیچ کس قصد شکستنش را نکند... دلی که با بی مهری نلرزد و ترک برندارد... دلی که وقتی ترک برداشت در به در به دنبال چینی بند زنی نباشم برای کنار هم چیدن چینی صد تکه شده اش .... خدایا دوست مرا تنها شریک شادی هایم قرار بده چرا که دوست ندارم غم را تجربه کند... حتی اگر این تجربه شراکت غم با من باشد....
یادم باشد ..
کــــــــــــــــــــــــــــــاش ... كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خوى را نثار گونه هاي خشك كوير ميكرد ... کاش دل ها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب میشد ... کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا تر بود... کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ... کاش در قاموس غصه ها شکو ه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد... کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید .. کــــــــــــــــــــــــــــــاش .... كـــــــــــــــــــــــــــاش .... كـــــــــــــــــــــــــــاش ....
اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره ! *-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ، چيزي به فكرمون نمياد تا بگيم ، اما وقتي كه مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم ! *-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافي مي كشه ، لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم اما... وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ، شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم ! *-چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سخته ، اما 100صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا اسونه ! *-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ، اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم ! *-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ، هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ، اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو اخرين لحظه هم كه شده انجام بديم ! *-چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ، اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم ! *-چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن ! *-چقدر عجيبه كه وقتي جوکي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ، به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ، اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد ! خنده داره اين طور نيست !؟ داريد مي خنديد؟ alone girls
"خانه دوست کجاست ؟؟؟ " در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد... رهگذر شاخه نوری که به لب داشت و به تاریکی شنها بخشید.... و به انگشت نشان داد و سپیداری و گفت: نرسیده به درخت... کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است... ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است..!! می روی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ سر به در می آرد. پس به سمت گل تنهایی می پیچی... دو قدم مانده به گل... پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی.. و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد!!! در صمیمت سیال فضا... خش خشی می شنوی... کودکی می بینی... رفته از کاج بلندی با لا جوجه بر دارد از لانه نور... و از او می پرسی... خانه دوست کجاست ؟؟؟ *من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست... *کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام... *گل بگو گل بشنو... *هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد... *شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست... *بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش روی آن با قلم سبز بهار *می نویسم ای یار... خانه دوستی ما اینجاست !! "تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست ؟؟؟؟ alone girls
. . . یک گله گرگ به پرتگاه پشت جنگل رفتند. پس دو تا از گرگها لیز خوردند و از پرتگاه آویزان شدند. گرگهایی که بالا بودند فریاد میزدند : آهای !!! الکی تلاش نکنیند فقط مرگتان را دردناک تر خواهید ساخت تا به حال هیچ جانوری از این پرتگاه زنده بیرون نیامده... یکی از گرگها نا امید شد و به قعر دره سقوط کرد و مرد ... گرگ دیگری بیشتر و بیشتر تلاش کرد و هر چه سرش داد میز دند که بی فایده است بیشتر از دفعه قبل تلاش میکرد... تا بلاخره خسته و درمانده از پرتگاه نجات یافت. و به عنوان تشکر گرگها را لیس زد... گرگها گفتند : چرا از ما تشکر میکنی ؟؟؟؟؟ اراده و پشتکار خودت موجب نجاتت شد. ولی در همین موقع بود که فهمیدند گرگ نجات یافته کاملا کر بوده و فکر میکرده انان تشویقش میکنند تا از خطر نجات یابد.... alone girls
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد... دل کوچیکم فقط غصه بازی و می خورد... بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ نبودم... نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم... بچه بودم خبر از تو،خبر ازدروغ نبود... سرفکرای پریشون انقدرشلوغ نبود... بچه بودم همه چی درست می شد،سخت نبود... هیچکی اندازه ی من اون روزا خوشبخت نبود... بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود... هنوز خدا انو دست خودم سپرده بود... بچه بودم کسی بیخودمنواذیت نمی کرد... مث تومیون بازیاخیانت نمی کرد... بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد... بی توجه از کنار رویا هام ردنمی شد... بچه بودم توی قایق بی توخیلی خوش گذشت.... دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت... بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت... غصه مون هرچی که بودیه دنیا راه چاره داشت.. بچه بودم چشم تو دربه درم نکرده بود... اون روزا فکرخیانت،خبرم نکرده بود... بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم... آخه اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم... بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم... از بزرگ شدن واسه ی ابد ،پشیمون می شدم............. alone girls
سلام خدا. من خوبم. فقط......... فقط، روم نمیشه بگم که گمت کردم... یه جایی جات گذاشتم ، یادم نیست کجا. نمیدونم تا کی داشتمت.. شاید تا اونروزی به اون پیرزن کمک کردم.
شاید تا اون شب که ......... ولی تو که همه جا بودی. همیشه احساست می کردم. پس چرا الان نیستی؟؟؟ پس کجایی؟؟؟ اون وقتا به آسمون که نگاه می کردم میدیدمت. به زمین نگاه می کردم میدیدمت. به درختها ، به دریا ، .... همه جا بودی، من میدیدمت. مگه نه؟؟؟ ولی حالا چی؟؟؟ هر چی به آسمون خیره میشم، نمی بینمت. با درختها حرف میزنم ، از پرنده ها می پرسم ، از دریا سراغتو می گیرم ،اما هیچ کدوم ازت خبری ندارن. نکنه من ..... نکنه من کور شدم ؟؟؟ آره ؟؟؟ خب تو چی؟؟؟ تو هم منو نمی بینی که اینجوری رهام کردی به حال خودم؟؟؟ باید پیدات کنم. ببین اگه قایم شدی ، من دیگه تحمل ندارم.. تنهام با این همه گناه. می ترسم. اگه یه لحظه تو رو نداشته باشم، دنیا وارونه میشه. آسمون رو سرم خراب میشه. میدونم که هستی. میدونم که دارمت. فقط، فقط نمیدونم کجا بیام سراغت تا منو ببخشی و قبولم کنی. باشه. ایندفعه هر جا تو بگی. هر ساعتی که تو بگی. من میام. میام و بهت ثابت می کنم که هنوز دوست دارم. میخوام بهت ثابت کنم که هنوزم تو برام بهترینی. راستی یه جایی رو یادم رفته بگردم. alone girls
. ...گاهی دلم برای خودم تنگ میشه ... ...برای همه خاطرات رفته و نیامده... ...برای لحظه هایی که قدرشان را ندانستم و رفتن... برای کودکی رفته و همه ان خاطرات تلخ و شیرین... ...برای فردایی که نیامد و شاید هرگز نیاید... ...و هم برای زندگی... ...برای مرگ تنگ میشود... ...برای همه چیزهای دور و برم... *...دلم برای تو هم تنگ میشود* ...و برای سایه ای که همیشه بود ونبود... ...سایه ای که گاه در فراموشی روز ها گم میشود... ...دلم برای همه چیزها تنگ میشود... . . . و چون تکه ابری در اسمان در پهنای دغدغه هایم گم میشود alone girls
... بگذارید تا میتوانم بازی کنم... ... که فردا با من بازی خواهند کرد ... ... بگذارید بچه بمانم ... alone girls
یک اگر با یک برابر بود... معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی اخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند... و ان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود... تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد... تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد اری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود انکه زر و زور به دامن داشت بالا بود و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود ... انکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و ان سیه چهره که می نالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرو رو میشد حال میپرسیم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا اماده میگرید یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود ... پس انکه پشتش زیر بار فقر خم میشد یا که زیر ضربت شلاق له میشد معلم ناله اسا گفت: بچه ها در جزوه خویش بنویسید: که یک با یک برابر نیست ...
alone girls
این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه...
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه... این روزا مشق بچه ها یه سقف اشفتگیه... گردای روی اینه ها فقط غم زندگیه... این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه... مشکل این ستاره ها یکم ستاره چیدنه... این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه... ارزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه... این روزا اسمونمون پر از شکسته بالیه... جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه... alone girls
ازهمه چیز خسته شدم ازخودم... ازاین روزها و از واژه های تکراری... خسته شدم... آخه تاکی باید هر روز دفترچه ی خاطرتم و دورکنم... ویاد روزهای رفتنت بیافتم... تاکی بایدهر روز قاب دلم وبازکنم و قلبم و که باچکش حرفات خوردش کردی... نگاه کنم...؟؟؟ تاکی بایدسیل اشکامو که هروز بی اختیار صحرای گونه هامو خیس می کنن... ازاین واون قایم کنم... تاکی بایدمنتظراومدنت پشت پنجره بمونم... نه........ من خسته شدم... ازهمه چیزازتو... توکه قلبم وبا حرفات خوردکردی وازخودت ردی به جانذاشتی.... alone girls
چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت : برای مدت زیادی از برم میروی !!! بگو که دوستت دارم ... به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوستش دارم... روزی که به سوی او رفتم ان قدر خوشحال بود که خود را به اغوشم انداخت و سرش را به روی سینه ام فشرد و گفت : امروز بگو که دوستم داری... دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوستش دارم... ماه ها گذشت در بستر بیماری افتاد ... با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوستم داری... می ترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانش نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم... وقتی که حیران ان روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود... وحشت زده پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چه قدر دوستش دارم..... فریاد زدم : به خدا دوستت دارم... اما... alone girls
نمی دونم چی بنویسم اصلا افکارمو گم کردم.... نه من خودمو هم گم کردم... آره من گم شدم توی انتظار توی پیله ی تنهایی خودم... بیرون اومدن ازاین پیله خیلی سخته... یکی بیاد کمکم من تنهایی نمی تونم این تارهارو پاره کنم... یعنی کسی نیست ... آهای................. با شما هام ... من دارم میمیرم دارم توی این سکوت لعنتی غرق میشم... نه انگارکسی نیست به دادم برسه... پس خدایا توبرس به فریادم... پس خدایا توکجایی... چیه توهم ازمن خسته شدی؟... یادم میادهمیشه میگفتن خدا همه جاهست ... فقط کافیه صداش کنی ... پس کجایی اصلا صدامو میشنوی ؟؟؟ دیدی گفتم توهم دیگه ازدستم خسته شدی و منوتنها گذاشتی... نه انکارمن بایداین توبمونم هنوزخیلی مونده تاپروانه شم... وبه خدابرسم... alone girls
یادت میاد اون گلی که بهم دادی و گفتی... گلا بی معرفتن .... زود خشک میشن... زود از پیش ادما میرن... ولی اشتباه میکردی... اون گلی که بهم دادی اونجاست... رو به رومه... روی زمین... یکم خشک شده... ولی ترکم نکرد و باهام موند... گل هست... ولی تو نیستی... تو بی وفا تر از گل بودی... alone girls
¤¤ روزگارم سرد است مثل پاییزم... ¤ اسمانی دارم که در ان سرخ به اندازه دل خونین است... ¤ و اتاقی که در ان پنجره ها خاموش اند... ¤ نیست نوری که تلنگر بزند بر شیشه... ¤ زندگی در گذر است و هوا رنگ به رنگ... ¤ هر کجا می نگرم گل حسرت ز زمین روییده... ¤ دلم از سنگینی این کوه به درد امده است... ¤ و هم از غربت ماه... ¤ خوش به حال سهراب سیب را می فهمید... ¤ چشم ها را می شست... ¤ چترها را می بست... ¤¤ زیر باران می رفت... alone girls
بازی عشق این بود که من بشمارمو توقایم شی... به همون رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک)... هنوز نشمرده بودم که رفتی وچنان ناپدید شدی... که برای همیشه به دنبالت سرگردان و آواره شدم... لعنت به این بازیه بچه گانه... لعنت.......... alone girls
نظر تو چیه ؟؟؟؟؟ حتما بگو... alone girls
آسمون رو می بینی؟؟
انگاری دلش گرفته ومی خوادگریه کنه... امابغض راه گلوش روبسته... می بینی چشاش ابریه آخه طفلکی حق داره چون چندوقتی میشه ... که خورشیدبهش سرنزده وترکش کرده وحالا آسمون مونده بایک کوله بارخاطره... ویه دنیاغم وغصه ویک عمرتنهایی درست مثل من... وقتی فکرمی کنم می بینم یه جورایی منوآسمون باهم همدردیم... آخه چندوقتی میشه که خورشیدزندیگم منوترک کرده.... وبرای همیشه ازپیشم رفته ... حالامن موندم وبایک کوله بارخاطره ویه دنیاغم وغصه و یک عمرتنهایی وانتظار... آره منم دلم گرفته... چشام ابریه ومی خوادبباره امانمی تونن... می خوام دادبزنم وصداش کنم امابغض راه گلوم رو بسته... آخه برای کی گریه کنم؟؟؟ کسی که خیلی ساده تنهام گذاشت ورفت؟ کسی که عشقم رو باورنکرد؟ کسی که براش مهم نیستم؟ کسی که نابودیه منومی بینه وفقط می خنده؟ پس ترجیح می دم هیچی نگم وبی صداتو خودم فریادبزنم و توخودم بسوزم وبرای خودم و برای تنهایی که تمام وجودم روفراگرفته... وتاآخربامن می مونه گریه کنم... پس گریه کن آسمون ...... تاشایدمن هم گریم بگیره!! alone girls
چه زیبا گفتم دوستت دارم ... چه صادقانه پذیرفتی... چه فریبانه اغوشم برایت باز شد... چه ابلهانه با تو خوش بودم... چه کودکانه همه چیزم شدی... چه زود به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی... چه ناجوان مردانه نیارمندت شدم... چه حقیرانه کلمه غریبه خداحافظی به من امد... چه بی رحمانه من سوختم... ولی هنوز هنوز هم : .... دوستت دارم... alone girls
alone girls
کسانی می روند...
کسانی باز می گردند... پل عبور مهیا است... لیک !!! پاها وقتی بی حوصله اند... فعل رفتن با هیچ زمانی صرف نمی شود... من تنها به افق می نگرم به قفس که امنیت غریبی است... وقتی پرنده اسمان را از یاد برد... چرا ؟؟؟ چرا هیچ کس با اسمان جمله نمی سازد ؟؟ ؟ alone girls
نگاه کن ...
می بینی؟؟؟؟ درخت خشک شده ی توی باغچه که وسط حیاطه... همون درختی که توبادستات به اون جون دادی ... درست زمانی که امیدی به زنده بودنش نبود.... اما تو اونو دوباره زنده کردی طوری که همه فکرمی کردن دیگه... اما زنده تر از اون چیزی که بقیه فکرشو می کردن... پاییزاومدوتمام برگهای درخت روبه دست بادسپرد... حالا اون درخت مونده باشاخه های خشکش که اذیتش می کنن... پس کجاست اون دستای مهربون؟؟؟ پس کجاست اون قلب عاشق؟؟؟ کاش می دونستی که اون درخت خشک شده هنوزهم منتظراون دستای مهربونه... تاازمرگ نجاتش بدن... دلم برای درخت می سوزه چون نمی دونه که اون دستای مهربون دیگه سردشدن... چون نمی دونه که صاحب اون دستای مهربون قلبش ازسنگ شده... طوری که حتی حاظرنیست برای یک لحظه هم که شده... به درخت خشک شده ی توی باغچه نگاه کنه... ولی افسوس که درخت هنوزهم چشمش به راهه... alone girls
صدای خش خش برگی رو شنیدم... ماه ها بود انتظار رهگذری رو می کشیدم. در حیاط کنار حوض روی برگها نشسته بودم... به این طرف و ان طرف رفتن... ماهی قرمز رویاهام نگاه میکردم... دویدم در را باز کردم... داشت می رفت... و من حتی از پشت شناختمش... صدایش کردم ... چند بار... همان طور پشتش به من بود... گفتم چرا جوابمو نمی دی؟؟؟ اشتباه کردم... منو ببخش... گفت : هر اشتباهی جای خود ... اشتباه عاشقانه هم جای خود... گفتم : چه قدر باید تقاص بدم ؟؟؟ گفت : من بیشتر از تو ندیدنت برایم کافیست... گفتم : اگر زجر می کشی چرا صلح نمی کنی ؟؟؟ گفت :اگر صلح کنم اشتباه عاشقانه دیگری در کار نیست؟؟؟ گفتم : قول می دهم ... نه... حرفهایمان که تمام شد ... دیدم از سر کوچه پیچید... به کوچه بعدی... تا اخر عمر حسرت داشتم ... کاش حرفم را زود تر می گفتم... کاش.... alone girls
زمان به من اموخت : که از دست دادن معنی رفاقت نیست... بوسیدن قول ماندن نیست... و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست... هیچ وقت دل به کسی نبند... چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل... کنار هم جا نمیشه... اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو... چون این دنیا این قدر بزرگه که پیداش نمی کنی... هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن... بهتره اهالی رویامونو بدون توقعی جواب کنیم... نباید حتی در بهترین کسا تو بد ترین جاها حساب کنیم... alone girls
عشق گوش دادن نیست... بلکه درک کردن است... عشق فراموش کردن نیست... بلکه بخشیدن است... عشق دیدن نیست... بلکه احساس کردن است... عشق جار زدن و کنار کشیدن نیست ... بلکه صبر کردن و ادامه دادن است... alone girls
دو خط موازی...
معلم ریاضی شروع کرد به درس دادن... دو خط موازی روی تخته کشید... خط بالایی از خط پایینی خوشش اومد... همین طور خط پایینی از بالایی... اونا عاشق هم شدن... یک عشق دو طرفه... هیچ کدوم چشم از چشم هم بر نمی داشتند... که ناگهان معلم ریاضی با صدای بلند گفت : "دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسن .. .. .. .. ... .. .. ... .. .. " alone girls
|
About![]()
تقدیم به آنانی که در خلوت خیال و سکوت بیانشان ابر های سپید عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق Archivesآبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
!!!وبلاگ یه پسر خوب انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس |