تبليغاتX
Lake of sorrow #×/دریاچه غم/×#

Lake of sorrow #×/دریاچه غم/×#

..."تجربه به ما اموخت" : که باوفاترین جفت های عالم کفش ها هستند

 

خدایا به من دلی بده از سنگ...

 دلی که شکستنی نباشد دلی که هیچ کس قصد شکستنش را نکند...

 دلی که با بی مهری نلرزد و ترک برندارد...

 دلی که وقتی ترک برداشت در به در به دنبال چینی بند زنی نباشم

 برای کنار هم چیدن چینی صد تکه شده اش ....

 خدایا دوستی را که میخواستم به من عطا کردی ممنون...

 خدایا دوست مرا تنها شریک شادی هایم قرار بده چرا که دوست ندارم غم را تجربه کند...

 حتی اگر این تجربه شراکت غم با من باشد....

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

یادم باشد ..

 


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد...
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد..
راهی نروم که بیراه باشد..
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است..
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نیست ...
......................................................................................


                                            آری ...


یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم...
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی نور بپاشم...
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن...
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم ، مبادا دل تنگش بشکند...
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ....
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان...
یادم باشد زندگی را دوست دارم ...

یادم باشد هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت...
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود زل بزنم...
تا به مفهوم بودن پی ببرم...
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق میبارد...
به اسرار عشق پی برد و زنده شد...
یادم باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشم....
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود...
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم...
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم...
یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت ...
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم...
یادم باشد زمان بهترین استاد است....

یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم ! شاید روزی دشمنم شود....
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم ،شاید روزی دوستم شود....
یادم باشد قلب کسی را نشکنم..
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد ..
یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم..
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم ، شاید تنها چیزی است که دارد..
یادم باشد که عشق کیمیای زندگی ست..
یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند..
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات ..


                                                یادم باشد زنده ام .....

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

کــــــــــــــــــــــــــــــاش ...

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و

                    اشك خوى را نثار گونه هاي خشك كوير ميكرد ...

کاش دل ها آنقدر خالص بودند که

                    دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب میشد ...

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا تر بود...

                   کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ...

کاش در قاموس غصه ها شکو ه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد...

                   کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید ..

کــــــــــــــــــــــــــــــاش ....

                                 كـــــــــــــــــــــــــــاش ....

                                                     كـــــــــــــــــــــــــــاش .... 

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 
 
به نام او که بارها و بارها زیبایی را معنا کرد تا ببینیم و بفهمیم و خوب بدانیم که کیستیم...

 
و خواستم به دریا بگویم و از آن بپرسم: با من چه خواهی کرد؟

در حالی که در اندیشه مهربانی اش بودم رنگ آبیش سکوت کرد،
 
صدای موجش سرزنشم کرد و نگاه موج بدرقه ام که برو!

در انتهای دریا خورشیدی می دیدم که به من می فهماند لحظه ای دیگر بمان.
 
 این تضاد را هیچگاه باور نکردم و خواستم تا با دریا درد دل کنم و هنوز لب به سخن نگشوده،
 
بر حنجره ام باد مهر خاموشی زد، مات و مبهوت ماندم که چگونه سخن بگویم.
 
لحظه ای رنگ ابیش به من می فهماند ، با نگاهم کاری که کنون تجربه نکرده بودم،
 
خواستم حرف هایم را با نگاه خشمناک تر فریاد بزنم که ناگاه بادموجش،
 
در گوشم پیچید که از سیلی برایم سخت تر بود.

باز نفهمیدم، نفهمیدم که چه کاره ام و فقط از رفتنم حس رفتنی را تجربه کردم
 
که هیچگاه فکر نمی کردم در اوج آن احساس هم،
 
 سردرگمی باشد و دانستم دریا چه نا مهربان است.

بی درنگ با پریدن مرغان دریایی و محو شدن در افق دانستم
 
دوباره همه چیز به خودم وانهاده شده و فهمیدم که قدم های سنگین آن موج ها،
 
 بر دلم چنان می توانست هیجان و تلاطم ناشی
 
از آن حس زیبا را به آرامی روی شن های ساحل لمس و نابود کند
 
 که به مثابه دفن کردن ان نیز هراسی نمی کرد
 
و به خود راه نمی داد و چنانم به فکر بردم که همچون شعری بی قافیه،
 
نا منظم، نامنظم لبخند زدم و از درون دانستم:

زیبایی شعر عاشق به بی قافیه بودنش است و خواستم فریاد بزنم که
 
 یادم آمد حنجره ام را باد در گرو دارد و فقط توانستم
 
 از خوشحالی چند قطره اشک بریزم و با ان اشک ها،
 
سهم وجود دل خود را در آبهای نیلگون خزر به نمایش بگذارم
 
 و بگویم چنان به ورطه اوهام راندی ام که دانستم،
 
راز قبای تو (دریا) همیشه به گرو گرفتن چند قطره اشک
 
از هر وامانده سرگردان وجود خود است..
 
 و تا ان را نستانی ، حنجره ها هستند که به جای باد حکم فرمایی می کنند،
 
مگر نه ، حال حنجره ای برایم نمی بود تا فریاد بزنم و بگویم :

دریا هم سرگردان عشق است و معلمی بزرگ.....
 
 
 
 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 
 
عجیبه مگه نه؟؟؟؟تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com
 


 
*-
چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،
 
  ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !
 
*-چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ،
 
   اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد ...تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com
 
 
* -چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مي اد ،

 

اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره !تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

*-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ،

 

چيزي به فكرمون نمياد تا بگيم ،

اما وقتي كه مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم !تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

*-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافي مي كشه ،

 

لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم اما...

 

 وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ،

شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم !تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

*-چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سخته ،

 

اما 100صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا اسونه !

 

*-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ،

 

اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم !تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 *-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ،

 

هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ،

 

اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو اخرين لحظه هم كه شده انجام بديم !

 

*-چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ،

 

اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم !

 

*-چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه

به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن !تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

*-چقدر عجيبه كه وقتي جوکي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ،

 

به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ،

 

اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد !

 

خنده داره اين طور نيست !؟ داريد مي خنديد؟ تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

داريد فكر مي كنيد ؟تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comنه ،تاسف آوره...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

alone girls

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

"خانه دوست کجاست ؟؟؟ "

در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد...

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت و

به تاریکی شنها بخشید....

و به انگشت نشان داد و

سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت...

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است...

ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است..!!

می روی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ سر به در می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی...

دو قدم مانده به گل...

پای فواره  جاوید اساطیر زمین می مانی..

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد!!!

در صمیمت سیال فضا...

خش خشی می شنوی...

کودکی می بینی...

رفته از کاج بلندی با لا جوجه بر دارد از لانه نور...

و از او  می پرسی...

خانه دوست کجاست ؟؟؟

*من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...

*کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام...

*گل بگو گل بشنو...

*هر کسی می خواهد وارد  خانه پر مهر و صفامان گردد...

*شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست...

*بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش روی آن با قلم سبز بهار

*می نویسم  ای یار...

خانه دوستی ما اینجاست !!

"تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست ؟؟؟؟ 

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

.

.

.

یک گله گرگ به پرتگاه پشت جنگل رفتند.

پس دو تا از گرگها لیز خوردند و از پرتگاه آویزان شدند. گرگهایی که بالا بودند

فریاد میزدند :

آهای !!!

الکی تلاش نکنیند فقط مرگتان را دردناک تر خواهید ساخت تا به حال هیچ جانوری از این

 پرتگاه زنده بیرون نیامده...

یکی از گرگها نا امید شد و به قعر دره سقوط کرد و مرد ...

گرگ دیگری بیشتر و بیشتر تلاش کرد و هر چه سرش داد میز دند که بی فایده است بیشتر از

دفعه قبل تلاش میکرد...

تا بلاخره خسته و درمانده از پرتگاه نجات یافت.

و به عنوان تشکر گرگها را لیس زد...

گرگها گفتند : چرا از ما تشکر میکنی ؟؟؟؟؟

اراده و پشتکار خودت موجب نجاتت شد.

ولی در همین موقع بود که فهمیدند گرگ نجات یافته کاملا  کر بوده و فکر میکرده انان

تشویقش میکنند تا از خطر نجات یابد....

 

alone girls

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

                                                                         

                                                    بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد...

               دل  کوچیکم فقط غصه بازی و می خورد...

                                                                                   بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ نبودم...

                                             نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم...

           بچه بودم خبر از تو،خبر ازدروغ نبود...

                                                                                      سرفکرای پریشون انقدرشلوغ نبود...

                                     بچه بودم همه چی درست می شد،سخت نبود...

           هیچکی اندازه ی من اون روزا خوشبخت نبود...

                                                                         بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود...

                                       هنوز خدا انو دست خودم سپرده بود...

          بچه بودم کسی بیخودمنواذیت نمی کرد...

                                                                         مث تومیون بازیاخیانت نمی کرد...

                                     بچه بودم کسی مثل تو  باهام بد نمی شد...

          بی توجه از کنار رویا هام ردنمی شد...

                                                                        بچه بودم توی قایق بی توخیلی خوش گذشت....

                                 دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت...

           بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت...

                                                                       غصه مون هرچی که بودیه دنیا راه چاره داشت..

                                بچه بودم چشم تو دربه درم نکرده بود...

          اون روزا فکرخیانت،خبرم نکرده بود...

                                                                   بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم...

        آخه اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم...

                       بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم...

                      از بزرگ شدن واسه ی ابد ،پشیمون می شدم.............

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

!!!...سلام خدا. گمت کردم....!!!

 

سلام خدا. من خوبم. فقط.........

 

فقط، روم نمیشه بگم که گمت کردم...

 

یه جایی جات گذاشتم ، یادم نیست کجا.

 

نمیدونم تا کی داشتمت..

 

 شاید تا آخرین نماز باحالی که خوندم

 

شاید تا اونروزی به اون پیرزن کمک کردم.

 

شاید تا...

شاید تا اون شب که .........

 

 اون روز که ..........

 

ولی تو که همه جا بودی. همیشه احساست می کردم.

 

پس چرا الان نیستی؟؟؟ پس کجایی؟؟؟

 

اون وقتا به آسمون که نگاه می کردم میدیدمت.

 

به زمین نگاه می کردم میدیدمت.

 

 به کوه نگاه می کردم میدیدمت..

 

به درختها ، به دریا ، .... همه جا بودی، من میدیدمت.

 

مگه نه؟؟؟ ولی حالا چی؟؟؟

 

هر چی به آسمون خیره میشم، نمی بینمت.

 

با درختها حرف میزنم ، از پرنده ها می پرسم ،

 

 از دریا سراغتو می گیرم ،اما هیچ کدوم ازت خبری ندارن.

  

نکنه من .....

 

نکنه من کور شدم ؟؟؟ آره ؟؟؟

 

خب تو چی؟؟؟ تو هم منو نمی بینی که اینجوری

 

 رهام کردی به حال خودم؟؟؟

 

پس کجایی؟ من میخوامت. بیشتر از همیشه.

 

باید پیدات کنم. ببین اگه قایم شدی ، من دیگه تحمل ندارم..

 

تنهام با این همه گناه. می ترسم.

 

اگه یه لحظه تو رو نداشته باشم، دنیا وارونه میشه.

  

آسمون رو سرم خراب میشه. میدونم که هستی.

 

میدونم که دارمت.

 

فقط، فقط نمیدونم کجا بیام سراغت تا منو ببخشی و قبولم کنی.

 

باشه. ایندفعه هر جا تو بگی. هر ساعتی که تو بگی. من میام.

 

 میام و بهت ثابت می کنم که هنوز دوست دارم.

 

 میخوام بهت ثابت کنم که هنوزم تو برام بهترینی.

 

راستی یه جایی رو یادم رفته بگردم.

 

. .اره  دلم  اصلا یادم به دلم نبود. حتما تو اونجایی .

 

                                     می رم سراغت و مطمئنم که این بار پیدات میکنم .... 

 

 

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

.

 

...گاهی دلم برای خودم تنگ میشه ...

...برای همه خاطرات رفته و نیامده...

...برای لحظه هایی که قدرشان را ندانستم و رفتن...

برای کودکی رفته و همه ان خاطرات تلخ و شیرین...

...برای فردایی که نیامد و شاید هرگز نیاید...

...و هم برای زندگی...

...برای مرگ تنگ میشود...

...برای همه چیزهای دور و برم...

*...دلم برای تو هم تنگ میشود*

...و برای سایه ای که همیشه بود ونبود...

...سایه ای که گاه در فراموشی روز ها گم میشود...

...دلم برای همه چیزها تنگ میشود...

. . . و چون  تکه ابری در اسمان  در پهنای دغدغه هایم گم میشود 

alone girls

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها
 
ترسیم میکرد.
 
شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر
 
دوستش دارد! 
 
 
بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه
 
هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن
 
را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!
 
 
از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب
 
خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!
 
 
به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب
 
 ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه
 
ای شلیک کند!
 
 
برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت
 
روی قلب ماسه ای.
 
 
حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت .
 
نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به
 
قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.
 
 
برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست
 
کرد.
 
دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود .
 
نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.
 
 
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که
 
زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.
 
فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش.
 
وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر
 
روی قلب ماسه ای ریخت.
 
 
قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.
 
 
  
 
alone girls
 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

                                                                             

 

 ... بگذارید تا میتوانم بازی کنم...

                          ... که فردا با من بازی خواهند کرد ...

 

 

                                                ... بگذارید بچه بمانم ...

alone girls

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. |

 

یک اگر با یک برابر بود...

 

 معلم پای تخته داد میزد

 

صورتش از خشم گلگون بود

 

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

 

ولی اخر کلاسیها

 

لواشک بین خود تقسیم میکردند...

 

 و ان یکی در گوشه ای دیگر جوانان

 

را ورق میزد  

 

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

 

غمگین بود...

 

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

 

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

 

 همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

 

تساوی اشتباهی فاحش و محض

 

است.

 

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و

 

معلم مات بر جا ماند

 

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

ایا باز یک با یک برابر بود؟

 

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

 

معلم خشمگین فریاد زد اری برابر بود

 

و او با پوزخندی گفت:

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

انکه زر و زور به دامن داشت بالا بود

 

و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ...

 

انکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

 

و ان سیه چهره که می نالید پایین بود

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

این تساوی زیرو رو  میشد

 

 حال میپرسیم یک اگر با یک برابر بود

 

نان و مال مفتخوران از کجا اماده میگرید

 

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

 

یک اگر با یک برابر بود ...

 

پس انکه پشتش زیر بار فقر خم میشد

 

یا که زیر ضربت شلاق له میشد

 

معلم ناله اسا گفت:

 

بچه ها در جزوه خویش بنویسید:

 

که یک با یک برابر نیست ...

 

 

 

  alone girls

 

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه...

                 درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه...

این روزا مشق بچه ها یه سقف اشفتگیه...

                گردای روی اینه ها فقط غم زندگیه...

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه...

              مشکل این ستاره ها یکم ستاره چیدنه...

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه...

               ارزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه...

این روزا اسمونمون پر از شکسته بالیه...

            جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه...

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. |

 

ازهمه چیز خسته شدم ازخودم...

                        ازاین روزها و از واژه های تکراری...

                 خسته شدم...

آخه تاکی باید هر روز دفترچه ی خاطرتم و دورکنم...

ویاد روزهای رفتنت بیافتم...

تاکی بایدهر روز قاب دلم وبازکنم و قلبم و که باچکش حرفات

 خوردش کردی...

                 نگاه کنم...؟؟؟

تاکی بایدسیل اشکامو که هروز بی اختیار صحرای گونه هامو خیس

 می کنن...

    ازاین واون قایم کنم...

  تاکی بایدمنتظراومدنت پشت پنجره بمونم...

                  نه........

                        من خسته شدم...

                                      ازهمه چیزازتو...

توکه قلبم وبا حرفات خوردکردی وازخودت ردی به

                  جانذاشتی....

 

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

 

چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت : برای مدت زیادی از برم میروی !!!

                                       بگو که دوستت دارم ...

به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای

زدم اما نگفتم که دوستش دارم...

روزی که به سوی او رفتم ان قدر خوشحال بود که خود را به اغوشم انداخت و سرش

را به روی سینه ام فشرد و گفت :

                                  امروز بگو که دوستم داری...

دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوستش دارم...

ماه ها  گذشت در بستر بیماری افتاد ...

با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم

                                           به من گفت :

                                                    بگو که دوستم داری...

می ترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانش نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش

زدم و رفتم...

وقتی که حیران ان روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود...

وحشت زده پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چه قدر دوستش دارم.....

     فریاد زدم :

                                              به خدا دوستت دارم...

 

                                                                                           اما...

 

alone girls

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

نمی دونم چی بنویسم اصلا افکارمو گم کردم....

نه من خودمو هم گم کردم...

آره من گم شدم توی انتظار توی پیله ی تنهایی خودم...

بیرون اومدن ازاین پیله خیلی سخته...

یکی بیاد کمکم من تنهایی نمی تونم این تارهارو پاره کنم...

یعنی کسی نیست  ...  

                                       آهای.................

با شما هام ...

 

من دارم میمیرم دارم توی این سکوت لعنتی غرق میشم...

نه انگارکسی نیست به دادم برسه...

پس خدایا توبرس به فریادم...

پس خدایا توکجایی...

چیه توهم ازمن خسته شدی؟...

یادم میادهمیشه میگفتن خدا همه جاهست ...

فقط کافیه صداش کنی ...

پس کجایی اصلا صدامو میشنوی ؟؟؟

دیدی گفتم توهم دیگه ازدستم خسته شدی و منوتنها گذاشتی...

نه انکارمن بایداین توبمونم هنوزخیلی مونده تاپروانه شم...

وبه خدابرسم...

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

یادت میاد اون گلی که بهم دادی و گفتی...

گلا  بی معرفتن ....

زود خشک میشن...

زود از پیش ادما میرن...

ولی اشتباه میکردی...

اون گلی که بهم دادی اونجاست...

رو به رومه...

روی زمین...

یکم خشک شده...

ولی ترکم نکرد و باهام موند...

گل هست...

               ولی تو نیستی...

                      تو بی وفا تر از گل بودی...

 

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

¤¤  روزگارم سرد است مثل پاییزم...

                            ¤  اسمانی دارم که در ان سرخ به اندازه دل خونین است...

¤  و اتاقی که در ان پنجره ها خاموش اند...

                            ¤  نیست نوری که تلنگر بزند بر شیشه...

¤  زندگی در گذر است و هوا رنگ به رنگ...

                             ¤   هر کجا می نگرم گل حسرت ز زمین روییده...

¤  دلم از سنگینی این کوه به درد امده است...

                                                          ¤  و هم از غربت ماه...

¤  خوش به حال سهراب سیب را می فهمید...

                                                         ¤  چشم ها را می شست...

    ¤  چترها را می بست...

 

                        ¤¤  زیر باران می رفت...

 alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

بازی عشق این بود که من بشمارمو توقایم شی...

به همون رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک)...

هنوز نشمرده بودم که رفتی وچنان ناپدید شدی...

که برای همیشه به دنبالت سرگردان و آواره شدم...

لعنت به این بازیه بچه گانه...

لعنت.......... 

 

 alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. |

                                نظر تو چیه ؟؟؟؟؟

 

حتما بگو...

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. |

آسمون رو می بینی؟؟

انگاری دلش گرفته ومی خوادگریه کنه...

امابغض راه گلوش روبسته...

می بینی چشاش ابریه آخه طفلکی حق داره چون چندوقتی میشه    ...                                            

که خورشیدبهش سرنزده وترکش کرده وحالا آسمون مونده بایک کوله بارخاطره...

ویه دنیاغم وغصه ویک عمرتنهایی درست مثل من...

وقتی فکرمی کنم می بینم یه جورایی منوآسمون باهم همدردیم...

آخه چندوقتی میشه که خورشیدزندیگم منوترک کرده....

 وبرای همیشه ازپیشم رفته  ...

حالامن موندم وبایک کوله بارخاطره ویه دنیاغم وغصه و

یک عمرتنهایی وانتظار...

آره منم دلم گرفته...

چشام ابریه ومی خوادبباره امانمی تونن...

می خوام دادبزنم وصداش کنم امابغض راه گلوم رو بسته...

آخه برای کی گریه کنم؟؟؟

کسی که خیلی ساده تنهام گذاشت ورفت؟

کسی که عشقم رو باورنکرد؟

کسی که براش مهم نیستم؟

کسی که نابودیه منومی بینه وفقط می خنده؟

پس ترجیح می دم هیچی نگم وبی صداتو خودم فریادبزنم و

توخودم بسوزم وبرای خودم و برای تنهایی که تمام وجودم روفراگرفته...

 وتاآخربامن می مونه گریه کنم...

پس گریه کن آسمون ......

تاشایدمن هم گریم بگیره!! 

                                             

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

چه زیبا گفتم دوستت دارم ...

چه صادقانه پذیرفتی...

چه فریبانه اغوشم برایت باز شد...

چه ابلهانه با تو خوش بودم...

چه کودکانه همه چیزم شدی...

چه زود به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی...

چه ناجوان مردانه نیارمندت شدم...

چه حقیرانه کلمه غریبه خداحافظی به من امد...

چه بی رحمانه من سوختم...

                            ولی هنوز هنوز هم :

....

 دوستت دارم...

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

                                              کسانی می روند...

                                            کسانی باز می گردند...

                                              پل عبور مهیا است...

                                                    لیک !!!

                                          پاها وقتی بی حوصله اند...

                             فعل رفتن با هیچ زمانی صرف نمی شود...

                 من تنها به افق می نگرم به قفس که امنیت غریبی است...

                                  وقتی پرنده اسمان را از یاد برد...

                                                  چرا ؟؟؟

                    چرا هیچ کس با اسمان جمله نمی سازد ؟؟

 

؟

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

نگاه کن ...

می بینی؟؟؟؟

درخت خشک شده ی توی باغچه که وسط حیاطه...

همون درختی که توبادستات به اون جون دادی ...

درست زمانی که امیدی به زنده بودنش نبود....

اما تو اونو دوباره زنده کردی طوری که همه فکرمی کردن دیگه...

اما زنده تر از اون چیزی که بقیه فکرشو می کردن...

پاییزاومدوتمام برگهای درخت روبه دست بادسپرد...

حالا اون درخت مونده باشاخه های خشکش که اذیتش می کنن...

پس کجاست اون دستای مهربون؟؟؟

پس کجاست اون قلب عاشق؟؟؟

کاش می دونستی که اون درخت خشک شده هنوزهم منتظراون دستای مهربونه...

تاازمرگ نجاتش بدن...

دلم برای درخت می سوزه چون نمی دونه که اون دستای مهربون دیگه سردشدن...

چون نمی دونه که صاحب اون دستای مهربون قلبش ازسنگ شده...

طوری که حتی حاظرنیست برای یک لحظه هم که شده...

به درخت خشک شده ی توی باغچه نگاه کنه...

ولی افسوس که درخت هنوزهم چشمش به راهه...

 

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. |

 

 صدای خش خش برگی رو شنیدم...

                                ماه ها بود انتظار رهگذری رو می کشیدم.

  در حیاط کنار حوض روی برگها نشسته بودم...

                                   به این طرف و ان طرف رفتن...

 ماهی قرمز رویاهام نگاه میکردم...

                                  دویدم در را باز کردم...

داشت می رفت...                         و

                              من حتی از پشت شناختمش...

صدایش کردم ...

                               چند بار...

همان طور پشتش به من بود...

                             گفتم چرا جوابمو نمی دی؟؟؟

اشتباه کردم...

                          منو ببخش...

گفت : هر اشتباهی جای خود ...

                        اشتباه عاشقانه هم جای خود...

گفتم : چه قدر باید تقاص بدم ؟؟؟

                        گفت : من بیشتر از تو ندیدنت برایم کافیست...

گفتم : اگر زجر می کشی چرا صلح نمی کنی ؟؟؟

                     گفت :اگر صلح کنم اشتباه عاشقانه دیگری در کار نیست؟؟؟

گفتم : قول می دهم  ... نه...

                   حرفهایمان که تمام شد ...

دیدم از سر کوچه پیچید...

                  به کوچه بعدی...

تا اخر عمر حسرت داشتم ...

                  کاش حرفم را زود تر می گفتم...

 

کاش....

 

alone girls 

                                

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

                                     زمان به من اموخت  :

          که  از دست دادن معنی رفاقت نیست...

           بوسیدن قول ماندن  نیست...

                                                               و         

          عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست...

          هیچ وقت دل به کسی نبند...

           چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل...

          کنار هم جا نمیشه...

          اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو...

          چون این دنیا این قدر بزرگه که پیداش نمی کنی...

          هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن...

         بهتره اهالی رویامونو بدون توقعی جواب کنیم...

          نباید حتی در بهترین کسا تو بد ترین جاها حساب کنیم...

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

 

            عشق گوش دادن نیست...

                                     بلکه درک کردن است...

           عشق فراموش کردن نیست...

                                       بلکه بخشیدن است...

           عشق دیدن نیست...

                                       بلکه احساس کردن است...

          عشق جار زدن و کنار کشیدن نیست ...

                                        بلکه صبر کردن و ادامه دادن است...

alone girls

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |

دو خط موازی...

معلم ریاضی شروع کرد به درس دادن...

دو خط موازی روی تخته کشید...

خط بالایی از خط پایینی خوشش اومد...

همین طور خط پایینی از بالایی...

اونا عاشق هم شدن...

یک عشق دو طرفه...

هیچ کدوم چشم از چشم هم بر نمی داشتند...

که ناگهان معلم ریاضی با صدای بلند گفت :

 

"دو خط موازی  هیچ گاه به هم نمی رسن   .. .. .. .. ... .. .. ... .. .. "

alone girls

+نوشته شده در ساعتتوسط دختری که جز خدا به هیچ کس اعتماد نداره.. | |